ندای آسمان

 

درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

دوستان آسمانی

 

آرشيو مطالب

 



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

تعبیر خواب آنلاین


استخاره آنلاین با قرآن کریم





شیطان باز نشسته شد!

امروز ظهر شیطان را دیدم ! نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را

پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق

نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام

میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا

رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

۱۳٩٠/۱۱/٩ توسط جابر



یک صحن کبوتر


خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم

صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم

دل من مثل کبوتر پر زد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست

پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!

گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او؛ چیزی می گفت
گوییا با همه کس محرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پر بود
پر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا

در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من آن آهوی غریب
باز او ضامن آهو می شد


۱۳٩٠/۱۱/۳ توسط جابر



سلام بر اربعین …

سلام بر ستاره ‏های سوخته بر اندام دشت!

سلام بر بدن‏های چاک چاک!

سلام بر خورشیدهای بر نیزه!

سلام بر مظلومیت بر خاک مانده.

سلام بر اربعین!

سلام بر لحظه‏ های غریب وصال!

سلام بر لحظه‏ ای که تو را از عطر خوش بهشتی‏ات باز شناختم!

سلام بر پیراهنی که بوی غربت مادر را می‏دهد!

سلام بر اجساد مطهری که غریب، بر خاک رها شدند!

سلام بر حنجره خشک و تشنه علی اصغر!

سلام بر خیمه‏ های سوخته، بر بدن‏های جدا شده از سر، معصومیت خاکستر شده، سلام بر تو برادر!

چهل وادی دویدم منازل صبر را.

چهل وادی کشیدم بر دوش خود رنج را.

چهل وادی فرو خوردم بغض را.

چهل وادی ویران شدم در خویشتن؛

خراب گشتم برادر، در خرابه‏ های شام.

فرو ریختم برادر، در گریه‏ های شبانه سه ساله.

زینت پدر را زیر خنده‏ های خویش به تاراج بردند.

حرمت فرزندانت را نادیده گرفتند.

لطفا به ادامه مطلب بروید...



ادامه مطلب

۱۳٩٠/۱٠/٢٢ توسط جابر



ضد پست دوم

 


به سلامتیه اون پسری که 10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت,20 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت,30 سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه باباش گفت چرا گریه میکنی ؟ گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!


۱۳٩٠/۱٠/۱ توسط جابر



دوست داشتن در مقابل استفاده کردن(ضد پست)

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را بداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده.
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد   
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد" !
آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودکشی کرد

خشم و عشق حد و مرزی ندارنددومی توانید ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
همواره در ذهن داشته باشید که:
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
مراقب افکارتان باشید   که تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود;
مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود.
خوشحالم که  دوستی این پیام را برای یاد آوری به من فرستاد .
امیدوارم که روز خوبی داشته و  هر مشکلی که با آن روبرو هستید .
آخرین روز آن باشد و تمام شود

 

 


۱۳٩٠/۱٠/۱ توسط جابر



لطفا انتخاب کنید


۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط جابر



پدر من...

پدری دست بر شانه پسرش گذاشت و از او پرسید:فکر می کنی ،تو میتوانی مرا بزنی یا من تو را؟
پسر :من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود.
پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست
از شانه ام کشیدی توانم را با خود بردی . . .

 


۱۳٩٠/٩/۱٩ توسط جابر



صفای کربلا

 

حاجیان جمع اند دور هم همه

پس کجا رفته حسـین فاطمه

حاجـیان رفتند یکـسر درمنا

پس چرا اورفته سوی کربـلا

او بجای موی سر ،سـر میدهد

قاسـم و عـباس و اکبر میدهد

سعی حـج او صفا باخنجر است

مروه اش قبر علـی اصغر است

 


۱۳٩٠/٩/۱٥ توسط جابر



پرنده ای غریب

 

محرم می آید؛ مثل پرنده ای غریب، از التهاب خاکستری آسمان.

ماه سرخ بلوغ؛ ماهی که در آن، عشق آفریده شد و مردانگی و شرف در عطش معنا گرفت.

ماهی که هیچ واژه ای گنجایش اندوه بی کرانه ی آن را ندارد؛ ماهی که هر ساله، خون خدا

را بر آسمان دنیا می پاشد تا ابرهای روزمره، سرخی آفتاب را نپوشاند.

محرم، ماه فریاد، ماه بیداری و پایداری است؛ ماهی که تمام تاریخ، وام دار یک نیم روزآن است.

ماهی که خاک و خون، آتش و عطش و مشک و تیر، رازهای سر به مهر آنند.

ماهی که هفتاد و دو آیه ی سرخ، بر صحیفه ی دل ها نازل شد و هفتاد و دو کهکشان،در مدار 

هستی قرار گرفت.

ماهی که دست می افتاد و پر و بال می رویید.

ماهی که هر ساله انتظار من و تو را می کشد.

محرّم، فصل مَحرم شدن با خوبی هاست؛ فصل فشردن دست هایی که در کنار فرات، رویید؛

فصل عاشقی کردن.

سال هاست که محرم سیاه پوش است و سینه ها از سوگ، در جوش و خروش.

سال هاست که کربلا، روزهای سردمان را گرما می دهد و بر شب های سیاه مان نورمی پاشد.

کیست که آزاده باشد و محرم را به سوگ ننشیند؟

کیست که سوار بر راهوار اشک، به مهمانی عاشوراییان برود و شیفته برنگردد؟

کیست که در سفینه ی نجات وارد شود و در موج های هوس غرق گردد؟

کیست که حسین را چراغ راهش کند و در بیراهه های پر پیچ و خم، گم شود؟

کیست که گوش جان بسپارد و نام تو را در هیاهوی فرات نشنود؟

نمی دانم این چه رازی است که محرم، ماه آغازین سال است، شاید سرّ آن در این باشد

که عزت، در گرو قیام و جهاد است و حیات، در سایه ی خون.


۱۳٩٠/٩/۱۳ توسط جابر



چرا من؟ چرا سیاهی و تنهایی؟

 


 از کوچه غم که گذشتم دری به روی من باز شد. بهم گفت برای عبور باید از داخل من رد بشی . روی در نوشته بود عذاب  بعدی . با ترس و تردید رفتم داخل و از در رد شدم . به سیاهی رسیدم، گفت: باید درونت مثل من بشه، گفتم: چرا؟ گفت: سوال نپرس گفتم باشه . به تنهایی رسیدم گفت باید همدم من بشی، گفتم: نه من از تنهایی متنفرم بهم گفت: اگر همدم من نشی زندگی کسی دیگر رو خراب میکنم گفتم باشه همدم تو میشم . از همه و همه که گذشتم به تو رسیدم و تو بهم گفتی سلام بنده من خوش امدی اینا همه آزمونی بود که تو امتحان بشی گفتم خدایا چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ گفتم چرا من ؟ چرا سیاهی ؟ چرا تنهایی ؟ چرا عذاب ؟ چرا غم ؟ چرا چرا چرا چرا .................                                                                                                                                                                                                   در جواب بهم گفتی : خودت انتخاب کردی

 


۱۳٩٠/٩/۱٢ توسط جابر



نگارخانه عاشورا



برای نمایش تصاویر گالری کلیک کنید


۱۳٩٠/٩/۱٠ توسط جابر



بسم رب العباس(ع)

آری شده برپا به قیامت ، یکبار دگر هیئت عبّاسیا حسین تشنه لب

« بسم رب العباس (علیه السلام) »

اذا زلزلت الارض زمین محشر عظمی ست،

چه شوری ست ، چه غوغاست ؛

از این حال زمین لرزه به دلهاست

نه پستی ، نه بلندی وَ نه دریاست!

رسیده ست همان روز قیامت ، همان لحظه موعود؛

که فرمود خدا : زود رسد زود…

خلایق همه در حال فرارند وَ بی تاب و قرارند

آرام ندارند ؛ که این روز ، همان روز حساب است

همان روز سوال است و جواب است ،

 



ادامه مطلب

۱۳٩٠/٩/۱٠ توسط جابر



خدایا..!

خدایا مےخوام عاشقے کنم . . .!

خـ ـدایا ؛
تـ ـ ـو را غریبـــ دیدم و غریبانه غریبتـــ شدم ،

تـ ـ ـو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم ،

تـ ـ ـو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم باز گشتم ،

تـ ـ ـو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها به سراغتــــ آمدم ،

تـ ـ ـو مرا چه دیدے که وفادار ماندے …؟؟؟!


۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



خسته ام......

خسته از همسفر و شهر و دیار  / خسته از این شب غمدیده و تار

خسته از قحطی باران و نگاه  / بر کویر دل خشکیده ببار

خسته ام از گذر ثانیه ها  / خسته از جاده ی بی اسب و سوار

خسته از دوختن چشم به راه  / مژه هامان شده پر گرد و غبار

خسته از سوزش سرمای شدید  / خسته از غیبت باران و بهار

مغرب شب زده را مشرق کن  / بزن آن پرده ی غیبت به کنار


۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



این جمعه هم گذشت...

این جمعه هم گذشت…
یک روز جمعه
کسی آرام می آیدیا مهدی ادرکنی
نگاهش خیس عرفان است
قدمهایش پر از معنا
دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش
مثال نور می آید
امید قلب ما روزی مثال نور می آید
اللهم عجل لولیک الفرج


۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



چرا نیامدی.!؟

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی…………چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن…………..خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه ؛ ولی…………………………..برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام…………………..دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی


۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



لحظاتی بیندیشم...

یوسف از جرم زلیخا گر به زندان می رود
یوسف زهرا ببین از جرم ما حبس ابد گردیده است

*

کاش جمعه ها آنقدر که منتظر یوسف پیامبر بودیم، کمی هم منتظر یوسف زهرا بودیم.

جهت تعجیل در فرج صلوات

*

یعقوب ترین چشم جهان قسمت ما باد

چون یوسف گمگشته ی ما یوسف زهراست

یا اباصالح ادرکنی

*

از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم
تا ساحل چشمان توتکثیر شدیم

گفتند غروب جمعه خواهى آمد
آنقدر نیامدى که ما پیر شدیم
اللهم عجل لولیک الفرج

*

به امید جمعه ای که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن : مهدی آمد


۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



بال آسمانی

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم
بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم
روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست
شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم
نذری روز ظهر مهدی موعودمان
صبح ها ، چله به چله ، عهد خوانی داشتیم
گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم
گاه گاهی میل سجده ، جمکرانی داشتیم
ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت
آی مردم ، یک زمان ،صاحب زمانی داشتیم
آی مردم ، یک زمان ، صاحب زمانی داشتیم . . .


۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



پس کی می آیی..!؟؟

دستم به دامانت در این آغاز فصل سرد / آخر سکوت تو غزل را می کشد برگرد
آوار غم بر شانه های شهر را بنگر / شعری بخوان آرامشی پیدا کند این درد . . .
                                                      

*

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی / غروب این همه غربت چرا نمی آیی؟!
زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی / تمام می شود این روزهای یلدایی . . . ؟

*

فقط گفتی به ما پرواز ، پرواز! / در زندان غیبت کی شود باز ؟
بدون تو چگونه پرگشاییم؟ / برای هر عمل هستی سر آغاز . . .
یا مهدی ادرکنی

*

برای من بیا امشب دعا کن / مرا از بند این دنیا رها کن
بیا و یک نظر بر من بیافکن / سپس من را به دردت مبتلا کن . . .
یا اباصالح المهدی

*

ورق های توسل گشته دسته / و انگشتانمان هم پینه بسته
فقط از تو سرودیم و نگفتیم / که از اعمالمان هستی تو خسته . . .
به امید ظهورش و به امید آمرزش گناهانمان

*

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب

۱۳٩٠/٩/٦ توسط جابر



الهی...

    الهی ؛

      باخاطرے خسته و دل به تـ ـ ـو بسته ودستـــ از غیر تـ ـ ـو شسته در انتظار رحمتتـــ نشسته ام ؛

      مے دهے کریمے ؛

      نمے دهے حکیمے ؛

      مے خوانے شاکرم ؛

       میرانے صابرم ؛

       الهی ؛

       احوالم چنان استـــ که مے دانے واعمالم چنین استـــ که مے بینے ؛

       نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز ؛

       الهی ؛

       مشتـــ خاکے را چه شاید و از او چه برآید و با او چه باید...!


۱۳٩٠/٧/٢٤ توسط جابر



لیاقت شهادت..!

اگر خدا بهت فرمود که لیاقت شهادت را نداری؛ بگو : مگر آنچه را که تا بحال به من داده ای لیاقتش را داشته ام!

کدام نعمت تو را من لیاقت داشته ام که این یکی را داشته باشم؟!

مگر تو تا بحال در بذل نعمت هایت به لیاقت من نگاه می کردی؟!


۱۳٩٠/٧/٢٤ توسط جابر



شیطان...!

بسم الله الرحمن الرحیم


شیطان
از جنس جن است و از آتش خلق شده است و قبل از اینکه از بهشت رانده شود خدا را بسیار عبادت می کرد،به همین دلیل "عزرازیل" نام گرفت.حضرت علی (ع) فرمود : شیطان هفتاد هزار سال خدا را عبادت کرد و فقط یک نماز دو رکعتی او چهار هزار سال طول کشید ،وقتی خداوند انسان را از خاک آفرید و در آن روح دمید به تمام ملائکه دستور داد که برای آدم سجده کنند ،و همه سجده کردند به غیر از ابلیس ؛که به خدا گفت : و مرا از آتش آفریدی او را از گل بدبو ،پس مقام من از او بالاتر است و من برای او سجده نمی کنم .

سپس خدا به او گفت : از درگاهم بیرون برو که تو از رانده شده گان هستی ،سپس شیطان به خداوند گفت : من هفتاد هزار سال تو را عبادت کردم و خودت فرمودی که هر کس مرا عبادت کند ،عبادتش را بی نتیجه نمیگذارم و عوضش را به او می دهم .

خداوند فرمود: هر چه بخواهی در دنیا به تو عطا می کنم .

شیطان گفت :

اول : اینکه اجازه بدهی تا قیامت زنده بمانم ، خداوند فرمود : تا روز معلومی تو را مهلت میدهم ،

دوم : اینکه در مقابل هر یک از فرزندان آدم دو فرزند به من عطا کنی که برای هر یک از اولاد آدم ،دو فرزند را مسلط کنم تا آنها را به گمراهی و اِغوا بکشانند ، خداوند باز هم قبول کرد .

سوم : اینکه از تو می خواهم مرا در بدن اولاد آدم مانند خون جریان دهی که از هر جای بدن او بتوانم او را به معصیت بکشانم .



ادامه مطلب

۱۳٩٠/٧/٢٤ توسط جابر